یه داستان ...
مجنون و مرد نمازگزار
روزی مجنون از سجاده شخصی ، شخصی عبور می کرد.
مرد نماز راشکست وگفت:مردک! درحال رازو نیاز باخدا بودم تو چگونه این رشته را بریدی؟
مجنون لبخندی زد و گفت:عاشق بنده ای هستم و تو را ندیدم و تو عاشق خدایی و مرا دیدی!
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۰ ساعت ۵:۳۹ ب.ظ توسط دانش جو
|
به وبلاگ انجمن علمی